ترنمترنم، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

👧 ..ترنم بهاری.. 👧

دخمل خانوم بودی شما؟!!!

1394/4/29 11:40
نویسنده : مامان سحر
131 بازدید
اشتراک گذاری

عزیزم ! مامان چند وقتی بود که دنبال یه دکتر خوب می‌گشت که دوران بارداری برای چکاب ماهیانه بره پیشش...بعد از تحقیقات زیاد و پرس و جو های متمادی به پیشنهاد دوست مامان جون (مامان مامان) خانم دکتر سیده سهیلا عارفی رو انتخاب کردیم....آخه برادر دوست مامان جون تو بیمارستان بهمن پزشک کودکانه...ایشون از خانوم دکتر خیلی تعریف کردن و واقعا هم تعریف کردنی بودن خانوم دکتر....از خود راضی

دکتری بسیار حاذق با قدرت تشخیص فوق العاده!!


از اونجایی که خانوم دکتر سرشون خیلی شلوغ بود وقتی من با  مطب تماس گرفتم منشی ایشون برای 2ماه بعد برام وقت گذاشت...یعنی دقیقا 9 آبان ماه که من تو ماه 5بودم...

یکم دیر بود ولی خوب چاره ای هم نداشتیم..من تا قبل از اون تاریخ زیر نظر خانوم دکتر جلالی زند بودم...

خلاصه روز 9 آبان رسید و من خیلی مشتاق بودم پزشکی رو که اینهمه تعریفش رو شنیده بودم ببینم...

وااای نمیدونی روز اول که رفتم مطب چه قدر سرشون شلوغ بود..مثل اینکه آوازه خانوم دکتر راستی راستی همه جا رو.پر کرده بود...چون تخصص اصلی دکتر عارفی بیشتر مربوط به ناباروری میشد بیشتر مریض هاش مشکل نازایی داشتن...برای همین هم سرشون خیلی شلوغ بود...در هر صورت چاره ای نبود...البته مراعات خانوم های باردار رو بیشتر میکردن و زود زود میفرستادن داخل...

خلاصه بعد از دو ساعت انتظار نوبت به من رسید..افسوسرفتم داخل و در کمال تعجب یه خانوم جوون و خوش رو و خوش برخورد رو دیدم که باورم نمیشد خود خانوم دکتر عارفی باشه!!!!

فکر میکردم الان با یه خانوم سن بالا و جا افتاده رو به رو میشم...اما ایشون خود دکتر عارفی معروف بودن...

من اول رو تخت سونو گرافی دراز کشیدم تا خانوم دکتر وضعیت شما رو چک کنه...

وقتی داشتن سونو میکردن در کمال ناباوری بهم گفت که جوجت هم که دخمله!!!!

من واقعا نمیدونستم چی بگم...شوکه شده بودم...آخه اصلا توقع نداشتم که بهم جنسیت رو بگه..گفتم نمیدونم خانم دکتر تو سونوی ان تی جنسیت نی نیم معلوم نشد...پرسیدم شما مطمئنی؟!!تعجب

با قاطعیت گفت اینی که من میبینم دخمله!!!

نمیدونی اون لحظه چه حالی شدم دخملم...انگار دنیا رو بهم دادن...دوست داشتم همون لحظه تو بغلم بگیرمت و غرق بوست کنم...ولی هنوز سفر دو نفرمون به نصف راه رسیده بود و من باید حالا حالا ها صبر میکردم...از طرفی هم میدونستم که بابایی عاشق دخمله...حتی با من شرط بسته بود!!!

اونقدر ذوق داشتم که میخواستم یه جوری غافلگیرش کنم...اونروز مامان جونی (مادر مامان) هم باهامون اومده بود،  یعنی من هر موقع برای چکاب میرفتم با مامان جونی بودم...

اول قضیه رو به مامانم گفتم...نمیدونی چه ذوووقی کرد...با هم تصمیم گرفتیم یکم سر به سر بابایی بزاریم و بهش بگیم شما پسر هستی...

وقتی سوار ماشین شدیم به بابا گفتم که خانوم دکتر تو مطب منو سونو کرد و بهم جنسیت رو گفت...بابایی هم مثل من شوکه شده بوود...گفت خوب...چی گفت؟!!

گفتم نی نیمون پسره...یکم مکث کرد و گفت جدی میگی؟!! یکم نگاهش ناراحت و غمگین شد ولی نمیخواست نشون بده...خودش رو خوشحال نشون داد و گفت سالمه؟!!

گفتم آره همه چیز،خوبه شکر خدا..یکم از راه که گذشت منو و مامان جونی به هم خندیدیم و اونجا بود که بابایی شستش خبر دار شد که سر کار رفته. ..نیشخند

بهم گفت من مطمئن بودم که دخمل دار میشیم...

دختر نازم منو بابایی عاشقتیم...قلب

                           

                                      

پسندها (1)

نظرات (0)